تبليغاتX
همهمه
*از همه برای همه*

 

 

مرغ گرفتار

 

 

 

شاد  باش ای  که ز شادی تو من دلشادم   تا  تو شادی  ز غم  هر دو جهان آزادم

 

لذت  زندگی  من  همه  خرسندی  توست   به  وفایت  که  وفایت  نرود  از  یادم

 

اثری  در  نگهت  بود   که  تا   دیدم من    به  نهانخانه ی دل عشق تو را جا دادم

 

من  گلی  بودم  از  جور  فلک خار شدم .  خارم آنسان که به  هر سو  بدواند  بادم

 

جانب  اهل  وفا دا ر که من از سر شوق      بهر تو  اشک  روان  لولو مرجان دادم

 

قفسم  تنگ  و  دلم از قفسم  تنگ تر است    از  کجا  می شنود  ناله ی  من  صیادم

 

آخر  این  مرغ  گرفتار  ز غم  می میرد   نه  دهد  دانه  و  آبم   نه  کند  آزادم

 

کاش  از  روز  نخستین  قلمش بشکستی    تا  چنین  نقش  نبستی  ز  ازل  استادم

 

روز  تقسیم  ازل  قسمت  هر  کس دادند    من  در  آن  معرکه  بودم  ز قلم افتادم

 

سهم من قسمت من روز ازل عشق تو شد     من هم از قسمت و از نعمت خود دلشادم

 

ای  طبیبم  تو به  بالین  من امروز نیا    مرگ  خواهد  که  بیاید  به  مبارکبادمم

 

مرگ اندر ره معشوقه چه شیرین مرگیست    نکته  اینجاست  که من شیفته ی فرهادم

شعر حافظ  چه درست است که افسر گوید  "یارب از مادر گیتی  به چه طالع زادم"

******************************************************************************

 


+ نوشته شده در  جمعه 1387/03/17ساعت 12:13  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

شب و من و تنهایی؟!!


*******************************************



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/15ساعت 1:11  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

بچه که بودیم

از آبنبات چوبی  و باد کنک،

از اسباب بازی هامون،

بعدها از دوچرخه و پول تو جیبی،

از بازی ها و خوش گذرونی ها،

...

مبادا فلونی ناراحت شه!

مبادا بگن پسر بدی هستی!

وحالا از...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/14ساعت 0:44  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 


به تو گفته بودم ...

بدترین حادثه این است که

در عین بودن

نباشم ....

اما

نفهمیدی ...

حالا

معنای واقعی دلتنگی را درک خواهی کرد

بی تاب و پر التهاب

برروزهای از دست رفته

خواهی گریست....




 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/03/12ساعت 1:56  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

رازی نمانده ای رفیق!

دستی اگرنشسته بر شانه

دستان یار نیست

شاخه شمشیر است!

وین سازهای زشت و بدآهنگ

آواز حلقه حلقه های زنجیر است!!!



+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 23:56  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

                                                                                                            
+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 2:41  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

سلام بر دوستان گرامی
ورود شما را خوش آمد میگویم
منتظر نظرات و مطالب شما هستم.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 2:39  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

 

شبی از شبها


یاد من


پاورچین پاورچین




از در خانه برون رفت


و ندانستم کی باز امد،


و کجا بود


آنقدر بو بردم،


که تنش بوی دلاویز تو را با خود داشت.




 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 2:30  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

روزی روزگاری توی یه جنگل یه شیر با یه هیزم شکن زندگی می کردن زندگی خیلی خوبی با هم داشتن و روزها شیر همراه هیزم شکن می رفت جنگل شیره از هیزم شکن مراقبت می کرد و هیزم شکن هم غذا و جای خوب به شیر می داد یه ظهر که شیر داشت غذا می خورد هیزم شکن بهش گفت: چته عین سگ لف لف می کنی و کثیف غذا می خوری. شیر خیلی جلوی حیوان های دیگه سرخورده شد و اون غرورش خیلی جلوی اونا شکست. رفت جلوی هیزم شکن و بهش گفت: با تبرت بزن تو سرم. هیزم شکن خیلی تعجب کرد و گفت: امکان نداره این کارو بکنم. از شیر اصرار و از هیزم شکن انکار، تا جایی که شیر تهدید کرد اگه این کارو نکنی حمله می کنم بهت و می کشمت. هیزم شکن ترسید و با تبر به سر شیر ضربه ای زد و سر شیر شکافت. شیر با سر خون آلود و شکافته اونجا رو ترک کرد  سال ها گذشت و هیزم شکن تنها به کارش مشغول بود تا این که یه روز شیر بر می گرده و میاد پیش هیزم شکن و بهش میگه منو می شناسی؟ هیزم شکن میگه نه، شیر بهش میگه من همونم که با تبرت زدی تو سرم. هیزم شکن شیر رو تو آغوش می گیره و میگه من اون کارو به اصرار خودت کردم و نمی خواستم بهت آسیب بزنم، منو ببخش، شیر بهش گفت: سر منو ببین، جای تبرو می بینی رو سرم؟ هیزم شکن هر چی نگاه کرد اثری از جای تبر ندید و با خوشحالی گفت: نه چیزی نیست خدارو شکر،شیر بهش گفت: آره مدتهاست که اثری نیست و یادم رفته اما یه چیز هیچ وقت یادم نرفته و نمیره اونه که منو به سگ و لف لف خوردن سگ تشبیه کردی و سلطان جنگل رو جلوی اون همه حیوان خوار و خفیف کردی،شیر سرشو می اندازه پایین و میره و هیزم شکنو برای همیشه ترک می کنه.

 

« یادمون باشه دل کسی رو خواسته یا ناخواسته نشکنیم و با حرفامون کسی رو خرد نکنیم »

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 2:29  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 


«وقتی قلبت به حرف درآمد به دقت یادداشت بردار»

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 2:25  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

عشقت را هرگز بازگو نکن

، عشقی که هرگز به زبان نیاید مثل نسیم ملایم ، ساکت و نامرئی میگذرد و همه چیز را بر سر راه خودتکان میدهد. من عشقم را به زبان آوردم و قلبم را برای او گشودم ، سرد و لرزان با ترسی مرگبار، بعد مسافری بر سر راهش پیدا شد و او رفت.......... ، ساکت و نامرئی مثل باد و او عشق این مسافر رو پذیرفت نـــــــــــــه ، هـــــــــرگــــــــــز عــــــشـــــــــــقـــــت را بــــــــازگــــــــــــــــــو نـــــکـــــن




+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/11ساعت 2:24  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 


يك پسر كوچك از مادرش پرسيد : چرا گريه مي كني
مادرش به او گفت: زيرا من يك زن هستم
پسر بچه گفت: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و گفت: تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد: چرا مادر بي دليل گريه مي كند

پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زنها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن هابي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي يك فرشته مطرح كرد و مطمئن بود كه فرشته جواب را مي داند. او از فرشته پرسيد: چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
فرشته گفت خدا زماني كه زن را خلق كرد مي خواست كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او را آن قدر قوي آفريد تا بار همه دنيا را به دوش بكشد و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
به او يك نيروي دروني قوي داد تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد وقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آ» ها را نيز داشته باشد
به او توانايي داد كه در جايي كه همه از جلو رفتند نا اميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود به او توانايي نگهداري از خانواده اش را داد حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده كه در هر شرايطي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند . به او توانايي داد كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد به او اين شعور را داد كه درك كند. يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسرش را آزمايش مي كند و به او اين توانايي را داد كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش باقي بماند و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي استفاده اوست در هر زماني كه به آنها نياز داشته باشد او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
فرشته گفت: زيبايي يك زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست و در قلب او جايي كه عشق او به ديگران در آنقرار دارد

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 0:25  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

.

اونکه یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت و رفت از کنارم
از درد دوریش من بیقرارم

خیال میکردم پیشم میمونه
ترانه عشق واسم میخونه
خیال می کردم یه همزبونه
نمیدونستم نامهربونه

با اینکه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم میسوزم
فکر و خیالش همش باهامه
هرجا که میرم جلو چشامه جلو چشامه
دلم میخواد تا دووم بیارم
رو درد دوریش مرحم بزارم
اما نمیشه راهی ندارم
نمیتونم من طاقت بیارم
نمیتونم من طاقت بیارم
اونکه یه وقتی تنها کسم بود
تنها پناه دل بی کسم بود
تنهام گذاشت و رفت از کنارم
از درد دوریش من بیقرارم






 


+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/03/08ساعت 0:23  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

امروز روز آخر کلاسهای مرکز بود
با دلتنگی از همدیگه جدا شدیم

به قول شاعر:
ناگهان چه قدر زود دیر می شود!!!!!



+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/03/07ساعت 23:36  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

چشاتو وا نکن اينجا ، هيچ چي ديدن نداره

 

صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره

 

توي آسموني که کرکسا پرواز مي‌کنن

 

ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره

 

دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه

 

از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره

 

بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه

 

قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره

 

خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده

 

وقتي که آخر ِ جاده‌ها رسيدن نداره

 

نقض ِ قانون ِ آدم‌بزرگا جـُرمه ، عزيزم

چشاتو وا نکن ، اينجا هيچ چي ديدن نداره
+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/17ساعت 16:52  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 



من را به غیر عشق به نامی صدا نکن

 

غم را دوباره وارد این ماجرا نکن

 

بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن

 

با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن

 

موهات را ببند دلم را تکان نده

 

در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن

 

من در کنار توست اگر چشم وا کنی

 

خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن

 

بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود

 

تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن

 

امشب برای ماندنمان استخاره کن

اما به آیه های بدش اعتنا نکن....
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/13ساعت 16:48  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

مي نويسم از سر خط

 

مــادر اي معني بــودن

 

مي نويسم تا هميشه

 

تويــي لايــق ستـــودن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08ساعت 16:44  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

 به کلا ف کاموا ی مادرم خیره ام هنوزهم میل می زند!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/08ساعت 16:40  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 


 

از كدامين كوچه

 

بوي گل مي آيد

 

دورها...

 

سايه پرواز چه است ؟

 

عطر مريم

 

به لب بام

 

كه پاشيده چنين؟

 

حجم ديوار كدامين كوچه

 

غرق در گل شده است؟

 

قله هايي  سبز است

 

پله هايي خاكي

 

از كدامين كوچه

 

مي توانم به شب خاطره پرواز كنم؟

 

لحظه اي گل بشوم

 

و به لب هاي بهار

 

بوسه از گل بدهم. 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/02/03ساعت 16:34  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

گفتمش دل ميخري پرسيد چند ؟
گفتمش دل مال تو تنها بخند

خنده كردو دل زدستانم ربود
تا به خود باز آمدم او رفته بود

دل زدستش روي خاك افتاده بود
جاي پايش روي دل جا مانده بود
+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 13:24  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

    




سر آپا اگر زرد وپژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ما دیده ایم اگر خون دل بود ما خورده ایم
اگر دل دلیل است آورده ایم اگر داغ شرط است ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان گردنیم اگر خنجر دوستان خورده ایم
گواهی بخواهید اینک گواه همین زخم هایی که نشمرده ایم
دلی سر بلند و سری سر به زیر از این دست عمری به سر برده ایم

+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/23ساعت 13:23  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

 

فعاليت مكمل:فعاليتي است كه برمبناي محتواي دروس يك موضوع درسي نظيرفارسي

علوم تجربي تعليمات ديني و...طراحي ميشود.(آقازاده1381)

- فعاليت مكمل:فعاليتهاوبرنامه هايي كه دربرنامه درسي(جدول ساعات مدرسه)منظور

نمشودولي معمولازيرنظرمدرسه صورت مي گيردودانش آموزان درانتخاب وتصميم- گيري كاملاآزادي دارندمانند:ورزش بازي ونمايش و...(فرمهيني فراهاني1378)

 -فعاليت فوق برنامه:فعاليتهايي راگويندكه دانش آموزان يك كلاس باميل ورغبت

خوددرخارج ازكلاس وعلاوه برفعاليتهاي منظم كلاس درس انجام ميدهند.(فراهاني)


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 11:19  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

انتخاب محتوا و سازماندهی محتوا

 فهرست مطالب :

برنامه ریزی درسی چیست؟

تعاریفی از برنامه ریزی درسی

جایگاه انتخاب محتوا و سازمان دهی آن در فرایند برنامه ریزی درسی

محتوا چیست و قبل از انتخاب آن چه باید کرد؟

چگونه محتوا را انتخاب کنیم؟

معیار های انتخاب محتوا کدامند؟

 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 10:58  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

 الگوي تدريس كاوشگري

مقدمه: رويكرد مكاشفه اي بر تلاش و سخت كوشي مبتني است. يعني معلم به طور مستقيم پاسخ نمي دهد، بلكه كوششي دو جانبه، سبب رسيدن به حقايق مي شود. روش هاي اكتشافي همواره بايد با تقويت كننده هاي مناسب همراه باشند. در غير اين صورت، فراگيرندگان از دامه ي فعاليت خودداري خواهند كرد و بايد براي آنان تفهيم شود كه مستقيما˝ به آنها كمكي نخواهد شد و اگر تلاش نكنند به هدف نخواهند رسيد
هدف: در اين الگو جستجوي مفاهيم كاملا˝ به عهده ي دانش آموزان گذاشته مي شود و معلم با فراهم آوردن زمينه، فرايند تدريس را به گونه اي هدايت مي كند كه فراگيرندگان مفهوم مورد نظر را كشف كنند و راهنمايي هاي معلم، براساس فعاليت هاي فراگيرندگان و محتواي آموزش، متفاوت است بنابراين هدف نهايي اين الگو پرورش فعاليت هاي ذهني و مهارت هاي فرايندي دانش آموزان است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 10:26  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

تفاوت؟
گلي كه خار داره  و  خاري كه گل داده؟؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 12:23  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

بي صدا‍
تنها
زخمي و...
نگاهم را بر آنان مي دوزم
كه هر روز لبخندم را نثار سلام شان ميكنم
و چه دردآور است كه
در خلوتشان حتي دشنامي هم نثارم نمي كنند.



+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 12:10  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

احرام چه بندي كه آن قبله نه اينجاست!
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 12:3  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 


ناگهان چه زود دير ميشود.!







 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 12:0  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

نميدانم!
نبايد!؟
نمي شود!؟؟
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/15ساعت 11:56  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  | 

سه ره پیداست:

 

نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر

 

حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر.

 

نخستین: راه نوش و راحت و شادی.

 

به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی.

 

 

 

دو دیگر: راه نیمش ننگ نیمش نام

 

اگر سر بر کنی غوغا وگر دم در کشی آرام.

 

 

 

سه دیگر: راه بی برگشت بی فرجام.

 

من اینجا بس دلم تنگ است.

 

و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.

 

بیا ره توشه برداریم

 

قدم در راه بی برگشت بگذاریم

 

ببینیم آسمان هر" کجا"آیا هممین رنگ است؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 23:21  توسط قاسم رحيمي پردنجاني  |