|
*از همه برای همه*
|
مرغ گرفتار
شاد باش ای که ز شادی تو من دلشادم تا تو شادی ز غم هر
دو جهان آزادم
لذت زندگی من همه خرسندی توست به وفایت که وفایت نرود از
یادم
اثری در نگهت بود که تا دیدم من به نهانخانه ی دل عشق تو را جا دادم
من گلی بودم از
جور فلک خار
شدم . خارم آنسان که به هر سو بدواند بادم
جانب اهل وفا دا ر که من از سر شوق بهر تو اشک روان لولو مرجان دادم
قفسم تنگ و دلم
از قفسم تنگ تر است از کجا می
شنود ناله ی من صیادم
آخر این مرغ گرفتار ز غم می
میرد نه دهد دانه و آبم نه کند آزادم
کاش از روز نخستین قلمش بشکستی تا چنین نقش نبستی ز
ازل استادم
روز تقسیم ازل قسمت هر
کس دادند من در آن معرکه بودم ز
قلم افتادم
سهم من قسمت من روز ازل عشق تو شد من هم از قسمت و از نعمت خود دلشادم
ای طبیبم تو به بالین من امروز نیا مرگ خواهد که بیاید به مبارکبادمم
مرگ اندر ره معشوقه چه شیرین مرگیست نکته اینجاست که من شیفته ی فرهادم
شعر حافظ چه درست است که افسر گوید "یارب از مادر گیتی به چه طالع زادم"
******************************************************************************


بچه که بودیم
از آبنبات چوبی و باد کنک،
از اسباب بازی هامون،
بعدها از دوچرخه و پول تو جیبی،
از بازی ها و خوش گذرونی ها،
...
مبادا فلونی ناراحت شه!
مبادا بگن پسر بدی هستی!
وحالا از...
به تو گفته بودم ...
بدترین حادثه این است که
در عین بودن
نباشم ....
اما
نفهمیدی ...
حالا
معنای واقعی دلتنگی را درک خواهی کرد
بی تاب و پر التهاب
برروزهای از دست رفته
خواهی گریست....

رازی نمانده ای رفیق!
دستی اگرنشسته بر شانه
دستان یار نیست
شاخه شمشیر است!
وین سازهای زشت و
بدآهنگ
آواز حلقه حلقه های زنجیر است!!!

سلام بر دوستان گرامیشبی از شبها
یاد من
پاورچین پاورچین
از در خانه برون رفت
و ندانستم کی باز امد،
و کجا بود
آنقدر بو بردم،
که تنش بوی دلاویز تو را با خود داشت.

روزی روزگاری توی یه جنگل یه شیر با یه هیزم
شکن زندگی می کردن زندگی خیلی خوبی با هم داشتن و روزها شیر
همراه هیزم شکن می رفت جنگل شیره از هیزم شکن
مراقبت می کرد و هیزم شکن هم غذا و جای خوب به شیر می داد یه ظهر که شیر داشت غذا می خورد هیزم شکن بهش گفت: چته عین سگ لف لف می کنی و کثیف غذا می
خوری. شیر
خیلی جلوی حیوان های دیگه سرخورده شد و اون غرورش خیلی
جلوی اونا شکست. رفت جلوی هیزم شکن و بهش گفت: با تبرت بزن تو سرم.
هیزم شکن خیلی تعجب کرد و گفت: امکان نداره
این کارو بکنم. از شیر اصرار و از هیزم شکن انکار، تا جایی که شیر تهدید کرد اگه این کارو نکنی حمله می کنم بهت و می کشمت. هیزم شکن ترسید و با تبر به
سر شیر
ضربه ای زد و سر شیر شکافت. شیر با سر خون آلود و شکافته
اونجا رو ترک کرد سال ها گذشت و هیزم شکن تنها به کارش مشغول بود تا
این که یه روز شیر بر می گرده و میاد پیش
هیزم شکن و بهش میگه منو می شناسی؟ هیزم شکن میگه نه، شیر بهش میگه من همونم که با تبرت زدی تو سرم. هیزم شکن شیر رو تو آغوش می گیره و میگه من اون کارو
به اصرار
خودت کردم و نمی خواستم بهت آسیب بزنم، منو ببخش، شیر
بهش گفت: سر منو ببین، جای تبرو می بینی رو سرم؟ هیزم شکن هر چی نگاه
کرد اثری از جای تبر ندید و با خوشحالی گفت:
نه چیزی نیست خدارو شکر،شیر بهش گفت: آره مدتهاست که اثری نیست و یادم رفته اما یه چیز هیچ وقت یادم نرفته و نمیره اونه که منو به سگ و لف لف خوردن سگ
تشبیه
کردی و سلطان جنگل رو جلوی اون همه حیوان خوار و خفیف
کردی،شیر سرشو می اندازه پایین و میره و هیزم شکنو برای همیشه ترک می کنه.
« یادمون
باشه دل کسی رو خواسته یا ناخواسته نشکنیم و با حرفامون کسی رو خرد نکنیم »

«وقتی قلبت به حرف درآمد به دقت یادداشت بردار»
عشقت را هرگز بازگو نکن
، عشقی که هرگز به زبان نیاید مثل نسیم ملایم ، ساکت و نامرئی میگذرد و همه چیز را بر سر راه خودتکان میدهد. من عشقم را به زبان آوردم و قلبم را برای او گشودم ، سرد و لرزان با ترسی مرگبار، بعد مسافری بر سر راهش پیدا شد و او رفت.......... ، ساکت و نامرئی مثل باد و او عشق این مسافر رو پذیرفت نـــــــــــــه ، هـــــــــرگــــــــــز عــــــشـــــــــــقـــــت را بــــــــازگــــــــــــــــــو نـــــکـــــن

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد : چرا
گريه مي كني
مادرش به او گفت:
زيرا من يك زن هستم
پسر بچه گفت: من نمي
فهمم
مادرش او را در آغوش
گرفت و گفت: تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از
پدرش پرسيد: چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگويد : تمام زنها
براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و
به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن هابي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي يك فرشته مطرح كرد و مطمئن بود كه
فرشته جواب را مي داند. او از
فرشته پرسيد: چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
فرشته گفت خدا زماني كه زن را خلق كرد مي خواست كه او موجود به
خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او را آن قدر قوي آفريد تا بار همه دنيا را به دوش بكشد و همچنين شانه هايش آن قدر نرم باشد كه به
بقيه آرامش بدهد
به او يك نيروي دروني
قوي داد تا توانايي
تحمل زايمان بچه هايش را داشته باشد وقتي آن ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي آ» ها را نيز داشته باشد
به او توانايي داد كه در جايي كه همه از جلو رفتند نا اميد شده اند او
تسليم نشود و همچنان پيش برود به او توانايي نگهداري از خانواده اش را داد حتي زماني كه مريض يا پير شده است بدون اين كه
شكايتي بكند
به او عشقي داده كه
در هر شرايطي بچه هايش را
عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر آنها به او آسيبي برسانند . به او توانايي داد كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات
او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد به او اين شعور را داد كه درك كند. يك شوهر خوب هرگز به
همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات
توانايي همسرش را آزمايش مي كند و به او اين توانايي را داد كه
تمامي اين مشكلات
را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش باقي بماند و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد
اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي
استفاده اوست در هر زماني كه به آنها نياز داشته باشد او به هيچ
دليلي نياز ندارد
تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
فرشته گفت: زيبايي يك
زن در چشمانش نهفته است زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست و در قلب او جايي كه عشق
او به ديگران در آنقرار دارد
اونکه یه وقتی تنها
کسم بود
تنها پناه دل بی کسم
بود
تنهام گذاشت و رفت از
کنارم
از درد دوریش من
بیقرارم
خیال میکردم پیشم میمونه
ترانه عشق واسم
میخونه
خیال می کردم یه
همزبونه
نمیدونستم نامهربونه
با
اینکه رفته اما هنوزم
از داغ عشقش دارم
میسوزم
فکر و خیالش همش
باهامه
هرجا که میرم جلو
چشامه جلو چشامه
دلم میخواد تا دووم
بیارم
رو درد دوریش مرحم
بزارم
اما نمیشه راهی ندارم
نمیتونم من طاقت
بیارم
نمیتونم من طاقت
بیارم
اونکه یه وقتی تنها
کسم بود
تنها پناه دل بی کسم
بود
تنهام گذاشت و رفت از
کنارم
از درد دوریش من
بیقرارم


چشاتو وا نکن اينجا ، هيچ چي ديدن نداره
صدای ِ سکوت ِ لحظه ها ، شنیدن نـداره
توي آسموني که کرکسا پرواز ميکنن
ديگه هيچ شاپرکي ، حس ِ پريدن نداره
دستاي نجيب ِ باغچه ، خيلي وقته خاليه
از تو گلدون ، گلاي کاغذي چيدن نداره
بذا باد بياد ، تموم ِ دنيا زير و رو بشه
قلباي آهني که ، ديگه تپيدن نداره
خيلي وقته ، قصه ی اسب ِ سفيد ، کهنه شده
وقتي که آخر ِ جادهها رسيدن نداره
نقض ِ قانون ِ آدمبزرگا جـُرمه ، عزيزم

من را به غیر عشق به نامی صدا نکن
غم را دوباره وارد این ماجرا نکن
بیهوده پشت پا به غزلهای من نزن
با خاطرات خوب من اینگونه تا نکن
موهات را ببند دلم را تکان نده
در من دوباره فتنه و بلوا به پا نکن
من در کنار توست اگر چشم وا کنی
خود را اسیر پیچ و خم جاده ها نکن
بگذار شهر سرخوش زیبائیت شود
تنها به وصف آینه ها اکتفا نکن
امشب برای ماندنمان استخاره کن
مي نويسم از سر خط
مــادر اي معني بــودن
مي نويسم تا هميشه
تويــي لايــق ستـــودن
از كدامين كوچه
بوي
گل مي آيد
دورها...
سايه پرواز چه است ؟
عطر مريم
به لب بام
كه پاشيده چنين؟
حجم ديوار كدامين كوچه
غرق در
گل شده است؟
قله هايي سبز است
پله هايي خاكي
از كدامين كوچه
مي توانم به شب خاطره پرواز كنم؟
لحظه اي
گل بشوم
و به لب هاي بهار
بوسه از
گل بدهم.
فعاليت مكمل:فعاليتي است كه برمبناي محتواي دروس يك موضوع
درسي نظيرفارسي
علوم تجربي تعليمات ديني و...طراحي ميشود.(آقازاده1381)
- فعاليت مكمل:فعاليتهاوبرنامه هايي كه دربرنامه درسي(جدول
ساعات مدرسه)منظور
نمشودولي معمولازيرنظرمدرسه صورت مي گيردودانش آموزان
درانتخاب وتصميم- گيري كاملاآزادي دارندمانند:ورزش بازي ونمايش و...(فرمهيني فراهاني1378)
-فعاليت فوق
برنامه:فعاليتهايي راگويندكه دانش آموزان يك كلاس باميل ورغبت
خوددرخارج ازكلاس وعلاوه برفعاليتهاي منظم كلاس درس انجام
ميدهند.(فراهاني)
انتخاب محتوا و سازماندهی محتوا
فهرست مطالب :
برنامه ریزی
درسی چیست؟
تعاریفی از
برنامه ریزی درسی
جایگاه انتخاب
محتوا و سازمان دهی آن در فرایند برنامه ریزی درسی
محتوا چیست و
قبل از انتخاب آن
چه باید کرد؟
چگونه محتوا
را انتخاب کنیم؟
معیار های
انتخاب محتوا کدامند؟

| ناگهان چه زود دير ميشود.! | |||
سه ره پیداست:
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر.
نخستین: راه
نوش و راحت و شادی.
به ننگ آغشته اما رو به شهر و باغ و آبادی.
دو دیگر: راه نیمش ننگ نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا وگر دم در کشی آرام.
سه دیگر: راه بی برگشت بی فرجام.
من اینجا بس دلم تنگ است.
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر" کجا"آیا هممین
رنگ است؟